وصیت شهید سعید زقاقی
مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را
شهید سعید زقاقی
مادرم زمانی که خبر شهادتم را شنیدی گریه نکن،
زمان تشیع و تدفینم گریه نکن،
زمان خواندن وصیت نامه ام گریه نکن؛
فقط زمانی گریه کن که مردان ما غیرت را فراموش می کنند و زنان ما عفت را
شهید سعید زقاقی
این بشیراست که به امر حضرت سیدّالساجدین وارد شهرمدینه
می شود تا اخبار کربلا وخبر ورود کاروان را به گوش اهل مدینه برساند.
بشیر در کوچه ها و محله های مدینه می چرخد، جار می زند و مردم را
به شنیدن مهمترین خبر عالم، دعوت می کند. مردم از زن و مرد و پیر و
جوان، سراسینه از خانه هایشان بیرون می ریزند و خود را به مسجد
النبی می رسانند. بشیر، پیش از بیان خبر، بغضش می ترکد و با فغان
و ضجه و گریه و آه ، نوحه می سراید:
ای اهل یثرب!مدینه دیگر جای ماندن نیست. که حسین به شهادت
رسیده است. پس همه چشم ها باید هماره بر او بگریند. همواره می
گریید اگر بدانید که جسم حسین در کربلا به خون تپید و سرش بر فراز
نیزه ها چرخید. مردم یکپارچه ضجه می زنند و مویه می کنند و او از
وقایع و فجایع کربلا می گوید؛ از خبر کشتار و غارت و مظلومیت و اسارت ...
تا خبر کاروان بازماندگان که اینک به آستانه مدینه رسیده اند و
سالارشان زینب است ؛ بانوی بانوان جهان، و علی ابن الحسین، سرور
ساجدان و امام عابدان.
بشیر اکتفا نمی کند و در کوچه وپس کوچه های
مدینه راه می افتد و خبر را محله به محله جار می زند تا هیچ
کس بی خبر نماند اما در حرکات و رفتارش، تضاد و تعارضی آشکار به
چشم می خورد از سویی تلاش می کند که هر چه بیشتر به چشم
بیاید و هرچه تمام تر اخبار را به گوش مردم برساند و از سوی دیگر
رفتاری از جنس گریز و پرهیز دارد. از سویی مایل است که همه را ببیند
و از سوی دیگر، همه را مایل نیست که ببیند. اما ... گویا ام البنین
است آن کس که بشیر از دیدنش پرهیز می کند. افشای خبر شهادت
همه ی فرزندان نزد یک مادر را کاری کمرشکن و طاقت سوز می شمرد
ولی عاقبت بشیر در پیچ یک کوچه درست مقابل ام البنین قرار می گیرد
ومفرّی برای گریز پیدا نمی کند.
ام البنین پریشان و آشفته ، و بی هیچ درنگ ومقدمه ای می پرسد:
-از کربلا چه خبر؟!این مصائب دهشتناک که دهان به دهان می گردد،
درست است؟حقیقت دارد؟
بشیر کتمان کردن خبر را نه می تواند و نه مجاز می شمرد. پس، جویده
و زیر لب می گوید:
-گویا در میان شهدای کربلا ، نامی هم از فرزند رشید شما هست.
ام البنین که پیداست هنوز به پاسخ سوال خود نرسیده، باز می پرسد:
-از کربلا چه خبر؟
بشیر یک قدم پیشتر می گذارد وکمی بلند تر می گوید:
-در کربلا یکی ، دو تن از فرزندان شما نیز، به مقام رفیع شهادت...
ام البنین علیرغم این که ستون استوار صبوری و حلم است ، بلندتر
محکم تر و بی تاب تر می گوید: -اینها که پاسخ من نیست. بند بند دلم
را گسستی از اضطراب و التهاب. همه فرزندان من و تمام آنچه زیر این
آسمان کبود است، فدای ابا عبدالله. کربلا یعنی حسین.
از حسین چه خبر؟
بشیر که گره را گشوده می بیند و مسیر را هموارشده، خبر شهادت
مولا را بی پرده آغاز می کند...ولی..به پایان نمی برد.
وقتی که ام البنین ، صیهه می زند و چهره می خراشد و متلاشی می
شود و بر زمین فرو می ریزد ، بشیر تازه می فهمد که برای ام البنین خبر شهادت
چهار پسر و تمام جهان ، یکسر، درمقابل خبر حسین ، جایی برای گفتن و شنیدن ندارد.
تب و تاب حسینی است.
و عباس می گوید: درود بر تو مادرم که مرا نزد مادر حسین
روسفید ساختی .
" بخشی از کتاب سقای آب و ادب"